سيد محمد دامادى

32

شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )

- گفتم : واى بر فرزند حرب در برخورد با شما / بدانگاه كه ريگزار مكّه با وجود اين دسته از مردم نگران و مضطرب مىگردد - من أهل مكّه را بر حذر مىدارم - روشنگرانه / و هر كه از مردم آنجا كه خردمند و دانا است از سپاه پيامبر كه اسب و سوار آن را نمىتوان كوچك انگاشت / در حالى كه آنچه بيان كردم - يدرك و لا يوصف است . دسته‌يى از سواران عبد القيس به أبو سفيان رسيدند - أبو سفيان پرسيد : عازم كجا هستيد ؟ گفتند : مدينه - پرسيد : براى چه منظور ؟ پاسخ دادند : براى تأمين آذوقه . پرسيد آيا شما پيامى را كه براى محمّد دارم به او مىرسانيد ؟ و پاداش اين كار يك بار شتر ، كشمش است كه فردا در سوق عكاظ به شما تحويل خواهم داد . گفتند : آرى . گفت : وقتى به او رسيديد به او بگوييد كه ما جمع شده و آمادهء حركت به سوى او و يارانش هستيم تا بازماندهء آنها را نابود سازيم . دستهء سواران در حمراء الأسد به خدمت پيامبر رسيدند و پيام أبو سفيان را به وى رسانيدند . پيامبر فرمود : حسبنا اللّه و نعم الوكيل ( خدا ما را كافى است و وكيل خوبى است ) أبو سفيان به منظور نابودى كامل ياران رسول به سوى مدينه حركت كرد . صفوان بن أميّة بن خلف گفت : اى مردم ، چنين مكنيد ، ياران پيغامبر خشمگينند و مىترسيم پيروزمندانه - بر خلاف ديروز - بجنگند . باز گرديد . آنها نيز بازگشتند . پيامبر ( ص ) در حمراء بود كه خبر بازگشت لشكر ابو سفيان به دو رسيد و فرمود : « سوگند به آنكه جانم به دست اوست - سنگ‌هايى برايشان فرستاده شده بود كه هرگاه به سوى ما مىآمدند - مانند ديروز گذشته - نابود گرديده بودند . رسول اللّه به مدينه وارد آمد و عبد اللّه بن ابى سلول كه مكانتى در خور داشت و روزهاى جمعه به نماز پيامبر حضور مىيافت و در محلّى خاصّ مىنشست - كه خاصّ او بود - چون پيامبر از خطبهء نماز جمعه بپرداخت ، او برخاسته و گفت : « اى مردم : اين رسول خداست در برابرتان - كه خداوند شما را به وجود او - سرافراز و عزيز كرده